العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

35

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

به من وعده داده‌اند آبى براى وضو خواست وقتى آوردند فرمود اين آب موش دارد ، يكى از حاضرين گفت هذيان ميگويد فرمود چراغ بياوريد ، آوردند داخل آب موشى بود ، دستور داد آب را بريزند و آب ديگرى بياورند وضو گرفت و نماز خواند در آخر همان شب از دنيا رفت . حضرت باقر فرمود پدرم با گروهى از غلامان خود و ديگران به طرف مكه ميرفت همين كه ببستان رسيدند خيمه را بيك طرف زدند ، وقتى امام ( ع ) آمد فرمود چرا در اين محل خيمه زده‌ايد ؟ اينجا مكان گروهى جنى از دوستان ما است خيمه زدن شما براى آنها ناراحتى ايجاد مىكند ، عرضكردند ما نميدانستيم و شروع كردند بكندن خيمه‌ها ناگهان صداى شخصى كه او را نميديديم بلند شد كه ميگفت يا ابن رسول الله خيمه‌ها را از جاى نكنيد ما اين ناراحتى را در راه شما تحمل ميكنيم ضمنا هديه‌اى براى شما آورده‌ايم آرزو داريم از آن ميل بفرمائيد باعث افتخار ما مىشود مشاهده كرديم كنار خيمه چند طبق است كه در آنها انگور ، انار و موز و ميوه‌هاى مختلف ديگر است . امام ( ع ) همراهان خود را فرا خواند شروع كردند به خوردن ميوه‌ها . رجال كشى - مينويسد ابو خالد كابلى مدتى خدمتكار محمد بن حنفيه بود و او را امام ميدانست ، يك روز به او گفت فدايت شوم من مدتى است كه خدمتكار شما بوده‌ام و بشما علاقمندم كه اين خود موجب مزيد لطفى است از طرف شما قسم مىدهم شما را بمقام پيغمبر و امير المؤمنين آيا شما امام هستى كه پيروى از شما بر تمام مردم واجب است فرمود قسم بزرگى دادى امام بر من و تمام مردم على بن الحسين است . ابو خالد پس از شنيدن اين حرف خدمت زين العابدين عليه السلام رسيد و اجازه شرفيابى خواست ، اجازه يافته داخل شد ، امام فرمود بارك الله كنكر ! چه شده تو بديدن ما نمىآمدى ؟ ابو خالد به سجده افتاد و شكر خداى را نمود از سخن حضرت زين العابدين عرضكرد خداى را سپاس كه قبل از مردن امامم را شناختم ، امام فرمود چطور امام را شناختى عرضكرد زيرا شما مرا به اسمى خواندى كه مادرم هنگام ولادت